یادمه پارسال همین موقع ها بود ک حس کردم خیلی حالم بده و کارم کشید به بیمارستان و...تو اون برهه زمانی خیلی حالم بد بود،خیلی زیاد... اونقدر که دلم میخواست همه چیو بشکنم،تک تک کتاب ها و دفترامو ریز ریز کنم...خوب یادمه دفترهای خاطراتمو چطور برگ برگ کردم و ریز ریز پاره اشون کردم هر 365تا صفه رو باهم! یادمه عادت داشتم هرروز بنویسم هرروز از خودم برای خودم بگم تموم سه تا دفترمو ریختم دور!حتی به لباسام هم رحم نکردم تک به تکشونو ریختم بیرون ...حالم خیلی خراب بود..خوب یادمه که مامانم حتی گریه میکرد ... بابام خورد شد ... داغون شد ... شاید یه معجزه بود برگشتم !همیشه فکر میکردم آستانه تحمل و طاقتم برا درد خیلی بالاس! بالا بود ... ولی روحیه ام افتضاح بود... داد میزدم و در اتاقمو میبستم و میگفتم مامان توروخدا دست از سرم بردار بابا من خوبم! ولم کنین...شاید اگه دو_سه تا از دوستام نبودن،شاید اگه نیلوفر و فاطمه و مریم نبودن من خیلی وقت پیش خودم و باخته بودم...شاید اگه کلاس موسیقی و عکاسی نبود من روحم هم با جسمم داغونتر میشد و تحلیل میرفت...12کیلو وزن کم کردن ... غذایی که خلاصه میشد تو یه لیوان شیر نفس های من...
ادامه مطلبما را در سایت نفس های من دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 18 تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 7:45