گاه نوشت(4)

خرید بک لینک
دیشب از سردرد به زور زود خوابیدم....امروز مامان مرخصی گرفته و مثلا خونه اس!

صبح قشنگم با صدای نکره الاصوات با جیغ دختر داییم و خنده های امین خان آغاااز شد ...مامانم هی میگفت چه خبرتونه؟آرومتر...

خداااااااااا من از صدای این دوتا جونور متنفر شدم دیگه؟

گوشیمو چک میکنم... 3تا پیام دارم اولی که جناب ایرانسله گوشه لبم کج میشه ...گویا امثال سکته زده ها شدم ... و بعدی یک تماس از دست رفته از بابا و بعدیش هم که بچه ها گفتن امروز میای بریم حافظیه؟ یه کوچولو فکر میکنم میبینم حوصله خودم هم سررفته...!میگم باشه عصر بریم!

دختر داییم مین ترم زبان داره ... امین کلاس رباتیک! یه امروز و به خودم استراحت میدم و میگم من کاری ندارم مامان خودت بچه ها رو برسون.

الان هم دعوا سر اینه که دختر داییم به جای شال مجلسیش مقنعه بپوشه و امین داد میزنه مااامااان جورابام کجاس!!

و من چشمامو میبندم ونفس عمیق میکشم و میگم بیخیال! به من چه؟!

این یک هفته دیوانه شدم از دست این دوتا بچه ی زبون نفهم!!!

نفس های من...

ما را در سایت نفس های من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 22 تاريخ: جمعه 21 آبان 1395 ساعت: 18:41

صفحه بندی