گاه نوشت(2)

خرید بک لینک
از سر درد چشامو نمیتونم روی هم بذارم ...

ساعت2ظهره و دلم یه خواب حسابی میخواد...

بالش و از رو تخت برمیدارم با یه ملحفه کف اتاق دراز میکشم...چشمامو میذارم رو هم و سعی میکنم ذهنمو خالی کنم...بی اینکه متوجه بشم خوابم میبره.یهو امین با یه صدای بلند گفت عزیزی....عزیزی....خاله اینا اومدن؛ روح همه ی امواتشو آباد کردم و لب زدم ای زهرمار و عزیزی،پنجه میکشم تو موهامو و بالشو میذارم اینور. خیالم راحته که امروز مامان آف هست و خونه اس و اومد...خاله جان با جفت پسر شر و وروجکش اومد و دهن کج کردم که الان کاش بیدار نمیشدم یا اینکه کاش زود شب شه و من بخوابم

به خودم تشر میزنم زهرمار،هیس! هیچی نگو.

در جدال اینم که بلند شم و یه لباس مرتب بپوشم برم بیرون...

فکرم باز ورجه وورجه میکنه و باز تشر میزنم به خودم خفه شو!

گفته بودم از اینکه امین به جای اینکه اسممو صدا بزنه یا بگه آجی میگه عزیزی؟و من چقدر از این عزیزی بودن بدم میاد!تقریبا کل بچه های فامیل میگن عزیزی!

چرا؟چون عزیزی لاک داره رنگ به رنگ و به دخترا لاک میده! براشون قارچ نقاشی میکنه و بین پسرا هم بخاطر ساندویچ سردها و پیتزاها و اسنک ها...

لازمه بگم دیگه اون عزیزی خوش اخلاق نیستم و تعدد لاک هام رسیده به4تا؟لازم بگم از اینکه امین با بچه ها بازی میکنه و صداش بلند میشه گر میگیرم و بعدش حسابی دعواش میکنم که انقد بچه بازی درنیاره؟

خلاصه من از واژه ی عزیزی گریزون و متنفر شدم... موهام حالا تا کل گردنم بلند شده! و من دارم فکر میکنم برای موهای خیلی کوتاه! خیلییی خیییلی کوتاهم تنگ شده:)

ولی حوصله ندارم غر بشنوم پس دهنمو میبندم و از کوتاه کردنه سه باره اشون حرفی نمیرنم.

پاهامو میذارم رو صندلی میزتحریرم و باز به خودم غر میزنم؛کاش زودتر شب شه و من خوابم بیاد و زود بخوابم...چرا اینطوری شدم؟!

صدای امین و بچه ها باز بلند شد و باز من تو دلم غر زدم که درد انقد سروصدا نکنین بابا...

پوووف...! هر وقت کسی صدام بزنه وقتی خوابم همینجوری سگ میشم!

آماده میشم میرم بیرون و سلام احوالپرسی میکنم پیش خاله نشستم و داریم تعریف میکنیم

یکی ازآشناهامون هم میاد و من میرم تو آشپزخونه و خودمو یه جوری سرگرم میکنم.

میرم تو حیاط بادی به کله ام بخوره گلها تشنه ان...ب امین میگم بهشون آب بده

دم غروبی رفتم تو حیاط صدای اذان میپیچه تو گوشم چشمم به ماهه نو افتاد...بغلش یه ستاره اس

خیلی قشنگه...محوش میشم و از ته دلم دعا میکنم ...

هوا خنکه...آسمون داره تیره تر میشه و ماه جدید و ستاره....میگم خدایا شکرت...ناخوداگاه لبخند میزنم!

نفس های من...

ما را در سایت نفس های من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 22 تاريخ: شنبه 15 آبان 1395 ساعت: 15:44

صفحه بندی